تبلیغات

پیچک

به سوی حقیقت... - ازدواج ام کلثوم با خلیفه دوم (3)
 
   
ازدواج ام کلثوم با خلیفه دوم (3)

سوم: تأمّلاتى پیرامون ازدواج

هر چند جمعى تحقّق این ازدواج را پذیرفته اند و از نظر روایتى و تاریخى آن را قبول کرده اند، ولى از نظر درایتى و محتواى خبر، امورى نقل شده است که تأمّل برانگیز است:

1. افسانه سرایى و زشتى هاى خبر

پیرامون ازدواج و مقدمات آن، در کتاب هاى اهل سنت مطالبى نقل شده است، که بسیار زشت و زننده و دور از شأن یک مسلمان متشرّع است. نمونه هایى از آن را نقل مى کنیم:

الف) ابن عبدالبر در استیعاب نقل مى کند: «عمر به على(علیه السلام) گفت: امّ کلثوم را به همسرى من در   بیاور، که من مى خواهم با این پیوند به کرامتى که احدى به آن نرسیده است، دست یابم!!

على(علیه السلام) فرمود: من او را به نزد تو مى فرستم...

امام(علیه السلام) امّ کلثوم را همراه با پارچه اى نزد عمر فرستاد و فرمود از طرف من به او بگو: این   پارچه اى است که به تو گفته بودم. امّ کلثوم نیز پیام امام(علیه السلام) را به عمر رساند. عمر گفت: به پدرت بگو، من پسندیدم و راضى شدم، خدا از تو راضى باشد! آنگاه عمر دست بر ساق امّ کلثوم نهاد و آن را برهنه کرد!!

امّ کلثوم گفت: چه مى کنى؟ اگر تو خلیفه نبودى، بینى ات را مى شکستم! آنگاه نزد پدر برگشت و گفت: مرا نزد پیرمرد بدى فرستادى!».(1) (فراموش نکنید که این سخن از یکى از منابع معروف اهل  سنت نقل شده است).

ب) در نقل دیگرى از ابن حجر عسقلانى آمده است که: امّ کلثوم ناراحت شد و خطاب به عمر گفت: اگر تو خلیفه نبودى به چشمت ضربه اى مى زدم (آن را کور مى کردم!).(2)

ج) خطیب بغدادى زشت تر از این را در کتاب خود نقل کرده و مى نویسد: در پى درخواست عمر، على(علیه السلام) دخترش را آرایش کرد و او را سوى عمر روانه کرد؛ وقتى که عمر او را دید، برخاست و ساق پایش را گرفت و گفت: به پدرت بگو من پسندیدم (سه بار تکرار کرد). وقتى دختر به نزد پدر آمد، گفت: عمر مرا به سوى خود خواند و هنگامى که برخاستم، ساق پایم را گرفت و گفت: از جانب من به پدرت بگو، من پسندیدم!!(3)

راستى این نقل ها چقدر ناخوشایند است! پدرى مانند على(علیه السلام) دخترش را بدین صورت نزد بیگانه اى بفرستد و پس از آنکه دختر، برخورد زشت او را نقل مى کند، پدر نیز آرام باشد!!

آیا این عدّه از علما معتقدند عدالت عمر با چنین حرکاتى همچنان صدمه نمى بیند و سدّ محکم «عدالت صحابه!» با این نوع کارها رخنه اى نمى پذیرد که آن را در کتاب هاى معروف خود آورده اند؟!

سبط بن جوزى که این نقل ها را دیده، بسیار برآشفته و مى نویسد: «به خدا سوگند این کار قبیح است، حتى اگر آن دختر، کنیزکى بود نیز چنین کارى جایز نبود (چه برسد که او حرّه بود). سپس مى افزاید: به اجماع مسلمانان لمس زن اجنبى جایز نیست، پس چگونه آن را به عمر نسبت مى دهند».(4)

روشن است که چنین نقل هایى را نه شیعیان مى پذیرند و نه عالمان منصف و حق جوى اهل سنّت; ولى جمعى از جاعلان تاریخ، براى صدمه زدن به چهره قدسى امیرمؤمنان على(علیه السلام) به این نوع نقل هاى رکیک روى آورده و پیرامون این ازدواج داستان سرایى ها کرده اند!

2. سنّ امّ کلثوم به هنگام ازدواج

همان گونه که نقل شد، یعقوبى و طبرى سال ازدواج امّ کلثوم با عمر را سال هفدهم هجرى دانسته اند.(5) و امّ کلثوم در آن سال، کمتر از نُه سال سن داشت؛ آیا پذیرفتنى است که على(علیه السلام) دختر هشت ساله خود را ـ با رضایت ـ به نکاح پیرمردى 57 ساله ـ با فاصله سنى حدود 50 سال ـ درآورد؟!!

در پاره اى از تواریخ نیز نقل شده است که على(علیه السلام) در پى درخواست عمر گفت: «إنّها صبیّة»؛ ( او کودک است).(6) آیا با این حال راضى به این ازدواج شد؟ سخت مى شود آن را باور کرد!(7)

3. تندخویى

تندخویى عمر زبانزد خاصّ و عام بود و در کتب اهل سنّت به طور گسترده نقل شده است تا آنجا که وقتى به خلافت رسید، نخستین کلماتى که ـ مطابق نقل طبقات ابن سعد ـ بر روى منبر بر زبانش جارى ساخت این بود: «أللّهم إنّی شدید (غلیظ) فلیّنی، وإنّى ضعیف فقوّنی، وإنّی بخیل فسخّنی»؛ (خدایا من تندخویم پس مرا نرم و ملایم قرار ده! و من ضعیفم، پس مرا قوى ساز! و من بخیلم پس مرا سخى گردان).(8)

ولى گویا این حالات ـ طبق نقل روایات اهل سنّت ـ همچنان در او باقى ماند; زیرا از تاریخ استفاده مى شود که به همین دلیل، برخى از زنان حاضر به همسرى وى نمى شدند.

طبرى نقل مى کند که عمر، امّ کلثوم دختر ابوبکر را از عایشه خواستگارى کرد، در حالى که او کوچک بود. عایشه ماجرا را با خواهرش امّ کلثوم در میان گذاشت. امّ کلثوم گفت: من نیازى به او ندارم! عایشه گفت: نسبت به خلیفه بى میلى؟ پاسخ داد: «نعم، إنّه خشن العیش، شدید على النّساء»؛ (آرى، زیرا او در زندگى سخت گیر است و نسبت به زنان نیز با خشونت برخورد مى کند).(9)

مشاهده مى کنیم حتى دختر کوچکى مانند امّ کلثوم فرزند ابوبکر نیز از خشونت وى با خبر بود.

مطابق نقل دیگر: امّ کلثوم دختر ابوبکر به خواهرش عایشه گفت: تو مى خواهى من به ازدواج کسى در آیم که تندى و سخت گیرى او را در زندگى مى دانى؟! سپس افزود: «والله لئن فعلتِ لأخرجنّ إلى قبر رسول الله(صلى الله علیه وآله) ولأصیحنّ به»؛ (به خدا سوگند اگر چنین کنى من کنار قبر پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) مى روم و در آنجا فریاد مى زنم).(10)

همچنین مطابق نقل بلاذرى، طبرى و ابن اثیر، هنگامى که یزید بن ابوسفیان از دنیا رفت، عمر از همسرش امّ ابان ـ دختر عتبه ـ خواستگارى کرد، وى نپذیرفت و گفت: «لأنّه یدخل عابساً ویخرج عابساً، یغلق أبوابه ویقلّ خیره»؛ (او عبوس و خشمگین وارد منزل مى شود و عبوس و عصبانى خارج مى شود، درِ خانه را مى بندد و خیرش اندک است).(11)

بنابراین، چگونه مى شود امام على(علیه السلام) ـ با رضایت و طیب خاطر ـ دخترش را به او داده باشد؟

4. انگیزه این ازدواج

ابن حجر در کتاب خود نقل مى کند که عمر، امّ کلثوم را از على(علیه السلام) خواستگارى کرد. آن حضرت فرمود: «من دخترانم را براى فرزندان [برادرم] جعفر نگه داشته ام». عمر اصرار کرد و گفت: «او را به ازدواج من درآور، که هیچ مردى مانند من از او مراقبت نخواهد کرد». على(علیه السلام) نیز پذیرفت و عمر به نزد مهاجران آمد و گفت: به من تبریک بگویید! گفتند: چرا؟ گفت: به خاطر تزویج با دختر على(علیه السلام). زیرا پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «کلّ نسب و سبب سیقطع یوم القیامة إلاّ نسبی وسببی»؛ ( هر نسب و سببى در روز قیامت قطع خواهد شد، مگر نسبت و خویشاوندى با من) لذا خواستم با این ازدواج از این موهبت بهره مند شوم».(12)

ابن اثیر این عبارت را آورده است که عمر گفت: من پیش از این با آن حضرت (به خاطر آنکه پدر زن او بودم) نسبت پیدا کردم، و اکنون دوست داشتم داماد این خاندان شوم.(13)

مطابق نقل یعقوبى، عمر علّت این درخواست را به خود على(علیه السلام) نیز گفت.(14)

بیان این انگیزه از سوى خلیفه دوم نیز بعید است و تصوّر نمى کنیم که وى را چنین انگیزه اى وادار به خواستگارى از امّ کلثوم کند؛ زیرا مطابق نقل بلاذرى در انساب الأشراف: هنگامى که على(علیه السلام) براى بیعت با ابوبکر حاضر نشد، عمر به سوى خانه آن حضرت حرکت کرد، در حالى که فتیله اى آتشین در دست داشت. فاطمه را نزدیک درِ خانه ملاقات کرد; فاطمه(علیها السلام) وقتى عمر را با آتش دید، فرمود: «یابن الخطّاب! أتراک محرقاً علىَّ بابی; اى پسر خطّاب تو مى خواهى درِ خانه مرا بسوزانى؟!» عمر با صراحت گفت: آرى.(15)

مطابق نقل دانشمند معروف اهل سنت ابن قتیبه دینورى: عمر دستور داد هیزم بیاورند و آنها که در منزل فاطمه اجتماع کرده بودند را تهدید کرد، از خانه بیرون بیایند و بیعت کنند و گرنه خانه را آتش مى زنم. به او گفته شد: «یا ابا حفص! إنّ فیها فاطمة»؛ (اى اباحفص (کنیه عمر است) فاطمه داخل این خانه است!) «فقال: وإن»؛ (گفت: هر چند فاطمه آنجا باشد).(16)

طبرى نیز حمله به خانه على(علیه السلام) و تهدید به سوزاندن خانه را آورده است.(17)

آیا آزردن فاطمه و بى احترامى به آن حضرت، با ازدواج با دخترش به انگیزه نجات اخروى سازگار است؟! آن هم آزردن کسى که آزار و رنجش او آزار رسول خدا(صلى الله علیه وآله)است «فاطمة بضعة منّی یؤذینی ما آذاها».(18)

بنابراین، به فرض که ازدواجى هم صورت گرفته باشد، به یقین براى انتساب به خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) جهت روز رستاخیز نبوده است؛ بلکه انگیزه هاى دیگرى داشته است!


منابع:

(1). الاستیعاب، ج 4، ص 1955 .

(2). الاصابة، ج 8، ص 465 .

(3). تاریخ بغداد، ج 6، ص 180 .

(4). تذکرة الخواص، ص 321 .

(5). ابن سعد نیز در طبقات مى نویسد: «تزوّجها عمر بن الخطاب و هى جاریة لم تبلغ; عمر با امّ کلثوم ازدواج کرد، در حالى که هنوز امّ کلثوم به سنّ بلوغ نرسیده بود». (طبقات الکبرى، ج 8، ص 338). ابن جوزى نیز در المنتظم (ج 4، ص 237) مى نویسد: عمر در حالى با ام کلثوم ازدواج کرد که وى به سنّ بلوغ نرسیده بود. هر چند ذهبى ولادت او را سال ششم هجرى نوشته است (سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 500)، و در نتیجه سال هفدهم باید سنّ او 11 سال باشد، ولى با توجه به سخن على(علیه السلام) که او را کودک دانست و سخن دیگر مورّخان که گفته اند او به سنّ بلوغ نرسیده بود، نقل ذهبى نادرست است و نباید سنّ او به 9 سال (زمان بلوغ دختران) رسیده باشد.

(6). طبقات الکبرى، ج 8 ، ص 339 .

(7). هر چند فاصله سنّى پیامبر(صلى الله علیه وآله) با برخى از همسرانش نیز زیاد بود، ولى مى دانیم آنها با افتخار به همسرى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در مى آمدند و گاه پیشنهاد ازدواج از طرف خود آنان مطرح مى شد و با ازدواج مورد بحث، که على(علیه السلام) با آن موافق نبود و عمر با اصرار از امّ کلثوم خواستگارى کرد، (که بحث آن خواهد آمد) تفاوت دارد

(8). همان مدرک، ج 3، ص 208 .

(9). تاریخ طبرى، ج 4، ص 199، این مطلب در کامل ابن اثیر (ج 3، ص 54) نیز آمده است.

(10). الاستیعاب، ج 4، ص 1807 .

(11). انساب الأشراف، ج9،ص 368; تاریخ طبرى،ج 4،ص400;کامل ابن اثیر، ج 3، ص 55.

(12). الاصابة، ج 8، ص 467. همچنین ر.ک: الاستیعاب، ج 4، ص 1955 .

(13). اسدالغابة، ج 6، ص 387 .

(14). تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 149 .

(15). انساب الاشراف، ج 1، ص 586. ابن عبد ربّه (ج 4، ص 259) شبیه همین ماجرا را آورده است.

(16). الامامة والسیاسة، ج 1، ص 30 .

(17). تاریخ طبرى، ج 3، ص 202 .

(18). مسند احمد، ج 4، ص 5 ; شبیه به آن صحیح بخارى، ج 6، ص 158 .

[ ]
[ مرتبط با ] : مسائل سؤال برانگیز در تاریخ اسلام
ن : امیرعباس کریمی
ت : سه شنبه 8 اردیبهشت 1394
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
ana3johns46.jimdo.com چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:36 ب.ظ
Having read this I believed it was very informative. I
appreciate you finding the time and energy to put this
information together. I once again find myself spending way
too much time both reading and leaving comments. But so what, it was still worth it!
BHW چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 07:28 ب.ظ
Everything is very open with a really clear description of the issues.

It was truly informative. Your site is very useful. Many
thanks for sharing!
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 09:36 ب.ظ
Hmm it seems like your site ate my first comment (it was super long) so I guess
I'll just sum it up what I had written and say, I'm thoroughly
enjoying your blog. I too am an aspiring blog blogger but I'm still new to everything.
Do you have any tips for novice blog writers? I'd definitely appreciate it.
BHW جمعه 18 فروردین 1396 03:09 ب.ظ
Hi to all, how is everything, I think every one
is getting more from this site, and your views are pleasant for
new people.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر